بازی شب یلدا با تاخیر
از آنجا که درگیر بحث و گفتگو با برخی از خوانندگان فرهیختهی این وبلاگ در باب مسالهی شر بودم، نتوانستم دعوت داریوش، را به موقع اجابت کنم و پنج خصیصهای را در باب خودم که شاید خوانندگان این وبلاگ نمیدانند، بنویسم.
واقعیتاش این است که اول، صورت دیگری برای بازی کردن در نظر گرفته بودم که دست کم در سه تا از پنج پاسخام، اسرار هویدا میکردم اما بعد که دیدم بازی شب یلدا آنچنان دارد جدی میشود که مخدرهای از همین حلقهی ملکوت، داستان پردهبرداریاش را هم ذکر کرده است (و ملکوت را با تعاریفاش ناسوت کرده است) با خود گفتم بگذار من هم «بازی» کنم و بازی را با اسرارِ مگو، از ملعبه درنیاورم. اینک نتیجه:
1. ریاضیام به شدت ضعیف است. این شدتی که میگویم حتا شامل چهار عمل اصلی ساده هم میشود و اینک یک خاطره در این باب:
سر خیابان ما دکهای است که من آنقدر از آنجا قسطی روزنامهی شرق میخریدم که با هم رفیق شدیم (اصولا تمام محصولات فرهنگی از کتاب، نوار و روزنامه را قسطی میخرم) خلاصه روزی رفتم از او روزنامهی شرق بخرم که گفت دست به آب دارم و تو بیا چند دقیقهای دکون (به تلفظ مشهدی خوانده نشود) ما رو بگردون تا من قضای حاجت و اجابت مزاج کنم. ما رفتیم داخل دکون او که یک نفر چاق مثل من به زور در آن جا میشود (تو رو خدا در ادامه هم، لفظ سابق الذکر را به تلفظ مشهدی نخوانید والا
بنده مسئول انحراف ذهنتان نیستم). خلاصه دردسرتان ندهم این ریاضیندانی من آنچنان در آن چند دقیقه برایام اسباب شرمندگی و دردسر درست کرد که نگو: یک آقایی آمد و یک مجله خرید به اضافهی یک چیپس. به مشتری گفتم چقدر میشود؟! تعجب زده گفت تو باید به من بگویی چقدر میشود! گفتم همیشه چیپس چند میخردید فکر میکنم گفت 250 تومان بعد گفتم مجله چند است؟ مثلا گفت 550 تومان. بعد گفتم خوب حالا چقدر میشود؟ گفت: آقا ما رو گرفتی؟ گفتم قربان محضر ازدواج این نزدیکیها نیست، ثانیا جز در چند ایالت آمریکا و کانادا و چند جای دیگر بنده نمیتوانم شما را قانونا بگیرم، ضمن اینکه من زن دارم و از همهی اینها گذشته، این کار منع شرعی و شاید اخلاقی هم دارد (البته اگر رای دکتر نراقی را لحاظ نکنیم) از همهی اینها گذشته شاید اصلا من از شما خوشام نیاید.
البته هیچکدام از این حرفها را به آن آقا نگفتم بلکه صرفا گفتم ببخشید من ریاضیام ضعیف است ذهنا نمیتوانم حساب کنم، اینجا هم ماشین حساب نمیبینم بگید 550+250 چقدر میشود؟ نگاه چپ چپی به من کرد و گفت فلان عدد میشود الان یادم نیست چه عددی گفت! بعد هم با ناراحتی گفت آقا اینکه چهار عمل اصلی است دیگر! تا صاحب دکون از قضای حاجات برگردد، داستان بر همین منوال بود.
2. حافظهام نیز به شدت ضعیف است. یعنی برخی اوقات اسم و فامیل برخی
از دوستان نزدیکام را فراموش میکنم و یا مثلا اسم چیزهای ساده مثل نان یادم نمیآید و باید بگویم همون که آدم میخوره سر سفرهی صبحانه هم هست...!
3. اکنون چند سالی است که ذهنا طوری شدهام که در بسیاری زمینهها به هر
رایی که میرسم بیدرنگ رای مقابل آن هم در به همان مقدار موجه به نظرم میرسد و اگر دلایلی به سود رایام دارم، درست دلایلی به ضرر آن و به سود رای مقابلاش هم به ذهنام میرسد به طوری که برخی اوقات برای اتخاذ رای در نهایت مجبورم فقط تصمیم بگیرم.
تذکر آییننامهای:
اگر شما نیز ذهنا حالتی شبیه به ذهن من دارید، و از سوی دیگر اگر مثل من به نسبیگرایی مطلق اعتقاد ندارید، توجه داشته باشید که این حالت (نسبیگرایی روانشناختی) ممکن است شما را به باور به نسبیگرایی سوق دهد.
نتیجهی روانشناختی این حالت این است که نمیتوانم به آرامش برسم زیرا شهوتِ یقین دارم و چنین حالتی مرا همواره ارضاء-ناشده نگاه میدارد ولی نتیجهی نیک معرفتشناختی این حالت این است که خودم از پیش بسیاری از اشکالاتی را که ممکن است به رایی وارد شود، میدانم و در باب آنها فکر میکنم.
4. (آخیش دو تا دیگه بیشتر نمونده) نوای تار، سهتار و اخیرا کمانچهی
محمدرضا لطفی، با صدای درویشیاش، نقش مهمی در زندگی من ایفا میکند. اکنون سالهاست که من با نوای ساز او «زندهگی» میکنم. صدای ساز او برای من «بهین نوا» است. حتا آوازش را که بسیاری دوست ندارند، دوست میدارم، با آن صدای گرم درویشیاش و اشعار با مضمونی که میخواند و گرما و بمی صدایاش. نوای ساز لطفی اگر نبود، تحمل زندگی برایام دشوارتر میبود. باید جلوی خودم را نگاه دارم، وگرنه سطور بسیار در باب نوای ساز او خواهم نگاشت. دکلمهی بیتی از سایه، لابلای یکی از کارهایاش که لطفی خود میخواند، اکنون از نظرم گذشت:
هر کو به دل دردی ندارد آدمی نیست/بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
5. ماندن در ایران را دیگر دوست ندارم و شاید ایران را. احمدینژاد که رای آورد، به دوستان گفتم تا از ایران نروم، ریشام را کوتاه نمیکنم. اما نشد که بروم و ریشام هم، چنان بلند شد که در خیابان چپ-چپ نگاهام میکردند.
اکنون بوی هجرت به مشامام میخورد، بالشام پُر آواز پر چلچلههاست. خدا کند رویای صادقه باشد. بوی رفتن میدهم اما شاید خیالی بیش نباشد، شاید هم رفتنی شدم (فمن یخرج من بیته مهاجرا الی الغرب و اقماره، فقد وقع اجره
علی الابلیس و اعوانه)
ماندن در ایران را دیگر دوست ندارم. والله ایران مرا تنگ میشود. دوست
دارم بروم. این یک «فرار مغزها» نیست، یک «فرار قلبها»ست. چشم انداز روشنی برای آیندهیِ دست کم کوتاه مدت خودم در ماندن در ایران نمیبینم. باید رفت. دوستان دانشگاهیام، حتا برخی از دوستان حوزویام، یا رفتهاند یا دارند میروند. رفتن هر کدامشان دلام را تنگ میکند.
آخرین آنها کسی بود که بیش از همه مرا به رفتن تشویق میکرد. اکنون او در آلمان است. شاید از آنجا هم هنوز مثل سابق، وبلاگ دوستِ در ایران ماندهاش را بخواند.
کسی را به بازی شب یلدا دعوت نمیکنم.
بازی تمام شد!
همین.

نظرها
salam vay che ghadr khandidam az in khatereye dokoone on mardak.
یاسر: بندهی خدا خودت از این خاطرههای خندهدار کم نداری فقط فعلا توئ وبلاگات رو دندهی کلاسی فقط چیزهای گل و بلبل مینویسی.
Posted by: m. taheri | January 5, 2007 5:42 PM